
ادامه مطلب
پناه میبرم به اجاق شعرهای دلم
پیش چشمانم،پرندگان
در لابه لای شاخه ها
پی دانه می گردند...
پیش پایم
آب در جویبار
از کنار درختان خفته می گذرد
رودی همهمه گر
در ذهن درخت ها جاریست
پای سپیداران
ضمنن سال نو مبارک ![]()
سالی توام با موفقیت و شادکامی داشته باشید![]()
آه، بگذاريدم! بگذاريدم تنهای تنها...!
اگر مرگ همه آن لحظه آشناست كه ساعت سرخ از تپش باز مي ماند و شمعي كه به رهگذار باد ميان نبودن و بودن درنگي نمي كند،خوشا آن دم كه زن وار با شاد ترين نياز تنم به آغوشش كشم تا قلب به كاهلي از كارباز ماند و نگاه چشم به خالي هاي جاودانه بر دو خته و تن عاطل!
دردا ، دردا كه مرگ نه مردن شمع و نه بازماندن ساعت است، نه استراحت آغوش زني كه در رجعت جاودانه بازش يابي
باشد روزی که ما نکشیم...!

و آسمان شما آبی تر
چشمهای ما سیاه است
و روزگار ما سیاه
و آسمان ما سیاه
خورشید در اینجا زندانی فراری است
و سازها را همچنان به خاک میسپاریم
کودکان ما
هنوز هم کلاغ میکشند
و عمر ما همیشه
در کلاغ پر می گذرد
سالهاست که در راه دیروزیم !!!!

سراب های تلخ یکی پس از دیگری بیخ دندان ها مزه لاشه عشق را میدهد واژه های منحوس از جنس حقارت رسوایی عشق را جشن گرفته اند وحشت با نغمه آرامش در جدال است ولیکن پیروز شدنش مهیا نشده
پچ پچ های کج خداحافظی را میشنوم
حالاست که چشم و دل شهر حسود روشن و شیرین است
هر گاه از عشق گفتم نگاههای مبهم و چپ چپ دیوانه ام میکنند...
وای اگر کفشهای صبر دنبالم نمیکردند تا حال به جنگ با قه قهه های بلند میرفتم

از قديمها چيزي جز ياد وجود ندارد از روزهاي به آن فراواني چه مانده
حتي از کوچه ما چيزي جز يک ميدان کوچک نمانده
از عاشقي فقط شمع دانهايش باقيست
آئينه شكست و تور سفيد سياهي خود را نمايان کرده...معشوقان رفتند و میروند و ما را با بغض هاي نيمه شب تنها میگذارند تنهایی به حرارت تب
گله ام با روزگار است ....!
روزگار تو از ما چه جا ميگذاري؟
چرا درب غم هاي جهان هميشه باز است
اما درب شادي ها را شش قفل کردي ؟
ياد دارم قايقي داشتم در سرزمين ناکجا آباد در خيالم دزدان دريايي احساس را سر به نيست ميکردم حالا
کجاست قايق دل خسته ام ؟
نميدانم کجاست اما اين را مطمئنم هر جا که هست روي خرده هايش موج غم فرا گرفته...
دلم میخواست امشب نباشم !
نباشم و ببینم چه کسی برایم میگرید
اصلا کسی مرا به یاد خواهد داشت ؟
کاش میدانستم چه کسی آخرین است
که مرا از خاطره هایش پاک خواهد کرد ؟
کاش میدانستم دنیا تا کی به استمرار روزی وحشیانه ادامه خواهد داد؟
اما نمیدانم و این است گلایه
من از من ....
ندانستن ها زیاد بوده
فراوانی دانسته ها کم است
پس من نباشم تا به دیدشان
ندانسته ها اندکی دانسته تلقی شوند !
بر خاک بخواب نازنين،تختي نيست. آواره شدن ,حکايت سختي نيست. از پاکي اشکهاي خود فهميدم . لبخند هميشه راز خوشبختي نيست

مرداب سکوت
سلام دوستان مدتی که نبودم متاسفم از اینکه نتونستم به محبتتون پاسخ بدم به هر حال باز من اومدم تا با شما باشم و بس ...
شاید ... شاید سالهای بعد کتابی با این اسم رو ببینید البته یه جورایی جمع آوری داستان های قشنگ و داستانهای دست نویس خودم همچنین سرگذشت زندگیم به هر حال صحبت و کم میکنم
متن قشنگ زیر داستان نزدن حرفها که خیلی ها رو دچار غربت عجیبی نسبت به دنیای دور و بر میکنه متن زیر را از یکی از دوستان قدیمی گرفتم البته با یک ویرایش اساسی از خودم
من اینجا تنها به یاد... و در این تنهایی بوی یاس با تمام وجود حس می شود
بوی پرپر شدن شقایق احساسم که به دست حیوان ّآی ناطق پر پر میشود
بوی ناله شیپورها که برای اعدام همین احساس به صدا در آمده
و بوی شیون حنجره ها که در نفیر باد می پیچد و میگوید بمیر
گه گداری افکار ذهنم پر میشود از فکر کردن به شلوغی اتوبانهای پر از ماشین که هر کدام جایی
می دوند شاید می روند به پیشواز مرگ....
خنده های ازرائیل را با تمام وجود حس می کنم
قه قه های مرگ از سراب سکوت پایین می ریزد
چرا اینقدر ذهنم پر از جمعیت افکار پژمرده است که شعورم آنها را به صلابه می کشد
مثل یک زندانی تبرئه شده، حجاب پیله ام را می درم
تا ببینند پروانه شدن وجودم را
ای کاش قلم می توانست خاطرات تنهائیم را به شیوه همیشگی اش روایت کند
کاش میشد باشی نازنینم ....
زبانم پر از حرف های نگفته ای است که مدام از لابه لای انگشتانم تراوش می کنند
ای کاش می توانستم زمزمه حرفهای نگفته ام را به تو بگویم
ای کاش میتوانستم خواهش تساحب چشمه ی چشمانت را فریاد کنم
اما پتک حیا نمیگذارد .....
ای کاش می توانستم آواز بلبل حنجره ات را پاسخ دهم
ای کاش می توانستم سوسوی نور مهتاب را در این شب سرد و تاریک زمستانی ببینم
ای کاش می توانستم باور کنم اواز پیر زنی را که در لابه لای کوچه های تنگ و تاریک آواز شادی را سر می دهد حتما میگوئی چرا نمی توانی ؟ لااقل گفتن حرفت را صیغه کن بگو که ...
گفتن دوستت دارم برایم همانند نوید رسیدن بهار را در چشمان تر مردمانی که سال هاست به امید قطره های باران به انتظار نشسته اند
ای کاش می توانستم و ای کاش میتوانستم های دیگر ....
اما دیگر بدان دوستت دارم تا مرگ آخرین سلول حیات ...
عشق هماننده طوفانیست که وقتی می وزد همه جا ویران می شود
عشق هماننده غروبیست که دلتنگ روشنایست
عشق هماننده ماهیست که اگر مهتابی نشود زمین بی معناست
عشق هماننده نوریست که اگر نتابد همه جا تاریک می شود
این کلمه در گذشته بسیار معنی داشت عشق از معنای بسیار برخودار بود و کسی که این جمله را بیان می کرد باید از فن بیان بسیار قوی بر خودار بود تا جلوی زن رویاهاش { به قول ما امروزیها } کم نیاره عشق در گذشته درست است یک واحد نبود بلکه تعداد واحدهای زیادی را مردان و زنان پاس میکردند .
اما عشقی که میان انها بود حقیقی بود نه به خاطر قیافه و پول .....
حالا كه فكر مي كنم نسبت به هيچ چيز دلواپسي ندارم .
حالا كه فكر مي كنم .رهايم ازهر چه فكر كني رها.
صداي سهيل نفيسي هم هست .وشعري كه ساده با گيتار مي خواند .رقصم گرفته بود /مثل درختکی در باد...آنجا كسي نبود/غير از من و خدا و تنهايي
چقدر رهايم امروز بي هيچ دغدغه بي هيچ دلواپسي!
هيچ چيز مرا ديگر نمي ترساند .........................چقدر سبك مي روم امروز. مثل كسي كه از اين جهان مي رود. رقصم گرفته بود..........................
آنجا کسی نبود/غیر از من و خدا و تنهایی

آيا من به خاطر اينكه به شما نياز دارم دوستتان دارم؟ يا به خاطر اينكه دوستتان دارم به شما نياز دارم؟ (اريج فرام)
وقتي به كسي مي گوييد «دوستت دارم» به چه معني است؟ جوابها و تفاسير زيادي به اين سؤال وجود دارد. اما زماني كه اين سؤال را مي پرسيد اكثريت مردم مي گويند كه عشق يك حس است و در قالب كلمه نمي گنجد. مردمي كه عاشق شدن را تجربه كردند از يك احساس دروني شبيه خواب گرم و شيرين گاهي از گيجي و بي فكري صحبت مي دهند. مارازيتي دوناتلا روانپزشك از دانشگاه پيزا بيان كرده كه «ديوانه وار عاشق شدن براستي باعث بيماري رواني مي شود.»
هميشه مردم مي پرسند «عشق واقعي را چگونه بشناسم؟ چگونه مطمئن شوم چه زماني عشق آسيب به من مي زند؟» در تلاشي براي پاسخ به اين سؤالها، از مردمي كه احساس عاشقي را تجربه كردند سؤال شد و اين نتايج طبق تحقيقات انسان شناس پروفسور هلن اي. فيشر بدست آمد:
مردمي كه عاشق شدند نيروي قوي را حس مي كنند كه سبب كشش اين دو جنس به هم مي شود، گاهي اين نيرو، كشش قوي فيزيكي است و به گفته روانشناسان عامل مهمي در عشق خيالي است. گاهي فراتر از اين بوده و تحقيقات جديد پيشنهاد مي كند بدنهاي ما فرايندهايي را ايجاد مي كند كه مطمئن مي شويم عاشق جنس مخالف شده ايم.
همه زردی و تباهی،
مُردن و رفتن از یاد...
یاد باد...!
یادِ گذشته شاد باد!
این دلِ زرد و تهی،
در حسرتِ دیدار باد...!
![]()
تحمل تنهايي از گدايي دوست داشتن آسانتر است، تحمل اندوه از گدايي شادي راحتتر است. بهتر است انسان بميرد تا به گدايي زندگي برخيزد
سلام سارا جان
خواهر نازنینم گوهر پاکم
اين را براي تو مي نويسم ... نوشته بودي که کجايم ... نوشته بودي که ديگر نمي نويسم...شايد اين روزها گرفتار سنگيني سکوتي هستم که گويا پيش از هر فريادي لازم است!!هر بار که خواستم بنويسم انگار که سدي راه گلويم را مي بست و گردابي حرف هايم را فرومي کشيد تا اعماق وجودم ... مي خواستم آن چه در دلم مي گذشت، هر آن چه ناگفتني بود بگويم. اما مرا ياراي نوشتن نبود. باور ميکني؟؟ حتي ساده ترين حس هايم را هم نمي توانستم بيان کنم... شده بودم مثل کودکي که کلي شکلات پيدا کرده و دوست دارد لذت ديدن و چشيدنش را توي پستوي تاريک خانه تنها تنها تجربه کند... شکلات هايم را قايم کرده بودم زير بالشم و شب ها با فکرشان به خواب مي رفتم... توي دلم ذوقي داشتم که گويي اگر کسي رازم را بفهمد مزه اش کمرنگ تر مي شود و
...دوامش کمتر اما حالا که از حالم پرسيدي... حالا که انگار اين گره کور گلويم دارد آرام آرام شل مي شود، شايد مزه تقسيم، ماندگارتر باشد _ گرچه هنوز با قلمم بيگانه ام...
اين ماه رمضان براي من با همه ماه رمضان هاي عمرم فرق داشت... بعد از اين همه
مدت يک حس جديد را در زندگيم تجربه کردم. تا به حال ماه رمضان هاي زيادي
را تجربه بودم و به لطف خانواده معتقدم با اين واژه ها بيگانه نبوده ام. سه سالگيم
را به خاطر دارم که روزه کله گنجشکي مي گرفتم. اما هميشه ماه رمضان برايم فقط
يک معني داشت: تکليف روزه گرفتن! مثل بعضي ها هيچ وقت براي رسيدنش روز
شماري نمي کردم و هميشه برايم مثل يک بار بود. و نمي فهميدم کساني را که اين
.ماه را دوست دارند و با آمدنش دنيايي ذوق زده مي شوند
شايد دگرگوني احوالم درست کمي پيش از آغاز اين ماه باعث شد تا صافي هاي
.ذهني ام تغيير کنند
شايد يک اتفاق ساده! يک دوست نوظهور که انگار تنها آمده بود تا با جرقه اي
آتشي را که سال ها پيش در درونم فسرده بود، شعله ور کند و خودش آرام آرام از
زندگيم محو شود. بي آنکه بداند حادثه حضورش تحولي بود سخت به ياد ماندني
بي آنکه بداند اين روزها زندگي ام رنگ و روي ديگري يافته است و دعاي خيرم
بدرقه اش... بي آنکه بداند آتشي در دلم روشن شده است که حس مي کنم اولين تجربه هاي عميق معنوي را مزه مزه مي کنم
شايد حالا مي فهمم اين حس غريب را که روزي خودم را فرسنگ ها از آن دور مي ديدم فقط مي دانم که من هم ديگر دوست ندارم تمام شود... اين را به تو مي گويم چون ميدانم که تو اين حس را صادقانه چه خوب مي فهمي...
"راستی انقدر نپرسید سارا کیه؟ اینترنتی نیست درسته همه شما پاکین اما سارای
من پاکتر و بی آلایشو بی توقع و نصبت به منم مثل یه خواهر محبت و لطف داره"

